بیست روز قد کشید , از تنه ی درخت پیچ خورد و به بالا ترین شاخه ی
چنار رسید . همین که خود را در آن بالا دید,باورش شد که خیلی بزرگ
شده است . نگاهی به چنهر کرد و ...
پرسید از آن چنار که " تو چند ساله ای ؟"
گفتا :" دویست باشد و اکنون زیادتی است "
خندید ازو کدو , که "من از تو به بیست روز
برتر شدم , بگو تو که این کاهلی ز چیست ؟"
او را چنار گفت : که "امروز , ای کدو
با تو مرا هنوز , نه هنگام داوری است
فردا که بر من و تو , وزد باد مهرگان
آنگه شود پدید , که نامرد و مرد کیست ".
وبلاگ شخصی مهدیه اجاقی...ما را در سایت وبلاگ شخصی مهدیه اجاقی دنبال میکنید
برچسب: چنار و کدو بن, نویسنده: بازدید: 266